X
تبلیغات
روزنوشتــــــــــ های جـرقـــه (*)

روزنوشتــــــــــ های جـرقـــه (*)




+ | شنبه 1393/01/30 | 11:55 | جرقه * |
مامان و فاطمه رفتن شیراز.

زنگ زدم به مامان بزرگ می گم مینا بلیط گرفت؟ می گه آره رفت! می گم کجا؟! می گه ترمینال! گفتم خوب مامانم با چی بره؟ می گه بره دیگه اونم... می گم خوب با چی بره؟!؟ می گه بره... دوباره می گم خوب می دونم می گم با چییی؟؟؟ مینا با کی رفت؟ می گه با عمه الهه! می گم خوب پس کاش می گفتی دنبال مامان هم بیان. گفت باشه حالا می گم.

آخرشم مینا زنگ زده به مامان! من با الهه اومدم تو هم دیگه با آژانس بیا!

پرو پرووووو! بزنم لهش کنم! انگار نه انگار داره به خاطر اونا داره از کار و زندگیش می زنه می ره! متنفرم از این رفتاراشون! مامان وایساده غذا درست کرده!! گفتم بیخود درست کردی خودشون باید به فکر باشن!

اون دفعه که رفتیم خونه شون بابا گفت بریم غذا بگیریم و مینا اصلا حتی تعارفم نکرد که غذا درست کنه اینقدر ازش بدم اومد که دلم می خواست همون جا از ماشین پرتش کنم بیرون! حالا یکی بخواد بیاد خونه مون مامان همش جلز و ولز می کنه که یه وقت خدای نکرده چیزیشون کم نباشه!! خوب بلمبونن!

خسیس گدا! به مامان گفتم خدا وکیلی اگه یه قرون خرج کنی! بدم میاد از رفتاراشون!

اگه کس دیگه ای بود عیبی نداشت! ولی آدمای خسیس فرصت طلب رو باید مثل خودشون باهاشون رفتار کرد!

+ | جمعه 1393/01/29 | 16:54 | جرقه * |
الان که خوب فکر می کنم می بینم س دقیقا واژه درستی رو به کار برد "رابطه الکی". چون واقعا واسه ش همین طوره. پس چرا من باید اینقدر جدی بگیرمش؟!

حس می کنم اصلا شاید تو رودروایسی علاقه من موند! یا نه اصلا فقط و فقط قصدش اذیته. هرچی که هست مهم اینه که منو نمی خواد. دیگه به هیچ کدوم از حرفاش اعتماد ندارم. خوب می خوام که نخواد. شاید دارم زیادی سخت می گیرم... شاید بتونم با کس دیگه ای خوشبخت تر بشم. شاید بتونم به کس دیگه ای عشق بورزم. شاید به جز س. بتونم به کس دیگه ای فکر کنم...

من خواستم. خودش نخواست. یه طرفه نمی شه. این رابطه مرده.

س. بچه ست. اگه همین الان هیچ مانعی هم نباشه من چطور می تونم به همچین آدم سستی تکیه کنم؟! کسی که سر هر چیز بی ارزشی بخواد این بازیا رو دربیاره. اعصاب منو خورد کنه! فردا هم به خاطر انتخابم تو روی خانواده م شرمنده بشم! به جای اینکه سرم رو بالا بگیرم و به انتخابم افتخار کنم! معلومه دیگه با اولین مساله ی کوچیکی می خواد حتما طلاقم هم بده!

البته اگه در خوشبینانه ترین حالت به این جاهاش اصلا فکر کرده باشه!!

منم ولش می کنم. همه مردم رو زمین که نمردن فقط این زنده باشه! می خوام که اصلا بره به درک! دیگه اجازه نمی دم بیشتر از این زندگی و اعصاب و فکر و آینده م رو به بازی بگیره. هیچ وقت من براش اهمیتی نداشتم. چیزی که اهمیت داره فقط و فقط خواسته ی خودشه و بس... منم از این به بعد به خاطر همچین آدم سستی لگد به بخت خودم نمی زنم. من می تونم با کسی باشم که لیاقت عشقم رو داشته باشه و واسه ش الکی نباشه. من اصلا ناراحت نیستم. حتی خوشحالم که بیشتر از این سر کار نیستم.

+ | جمعه 1393/01/29 | 0:35 | جرقه * |
چقدر امروز خوب بود!

کلاس اولم عوض شد...اول که وارد شدم بچه ها اومدن گفتن اون کلاس رو خالی کردن... هی می گفتن خانوم م. یه کلاس خنک بگیرین!  رفتیم طبقه زیر زمین یه کلاس خنک و خوب. از اون به بعد می ریم اونجا.

هر دوتا کلاسم خوب بود و از تدریس خودم خیلی راضی بودم. داره یواش یواش یه چیزایی میاد تو دستم... امروز بیشتر ازم حساب می بردن. گروه نوجوان یعنی. وقتی کارم رو خوب انجام می دم یه حس خیلی خوب دارم. یعنی الان هنوز زوده واسه اینکه بگم عاشق این کارم؟!

بعدش سمیه و مامان اومدن دنبالم و رفتیم خونه خاله. سمبوسه ی مخصوص! درست کرد که خیلی دوست داشتم. شیرینی هاشم خیلی خوشمزه بود. بهش گفتم این دفعه که خواستی درست کنی بگو بیام یاد بگیرم!

با س. به هم زدیم :) این دفعه احساس خیلی خوبی دارم. دیگه ذره ای اعتقاد ندارم به من علاقه ای داشته باشه. چقدر احمقه که یه بحث رو هزار بار تکرار می کنه و هر هزار بار دقیقا به همین جا ختم می شه. چقدر من احمق تر بودم که فکر می کردم منو دوست داره! می دونی این با این کارش خودشو کوچیک کرد. بی اهمیت حتی. اینقدر که از خودم متعجبم خودم رو واسه کی می کشتم! حرفای کی رو باور می کردم! دقیقا همین جا دقیقا همین نقطه س. تموم شد. و من خوشحالم که از چشمم افتاد.