کو من؟!
هییییییییییییییییییییییییییی
یادم بخیر!
یاد اون رویای قدیم بخیر...
نمی شناسم خودمو
هییییییییییییییییییییییییییی
یادم بخیر!
یاد اون رویای قدیم بخیر...
نمی شناسم خودمو
با خاله ها...دنبال الهامم رفتیم.
کلی چیز میز خوردیم کلی حرف زدیم...
ـ مریم...با یکی بود فکر کنم دوست پسرش بود...
ـ اون دختره م. که به نظر من خودشو می گیره...
ـ اون پسره که رفت تاب زنجیری بعد استفراغ کرد...
ـ آهنگ "منو حالا نوازش کن" که بردمون به اون روز ظهر تو محوطه دانشگاه بعد از ساندویچمون... چقدر خندیدیم!هعیییی! چه زود می گذره!
ـ فندق داره برمی گرده...از دستش ناراحتم...از دستم ناراحته...
+
فاطمه هم پرید!![]()
به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گل بوده تو دستم
گله از تو نیست می دونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیز تر از چشامی
هرجا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم،اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واسه ت این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو ، خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی
من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه
بسپارش به آخرین غم
مردی که پشت یه دیوار
واسه چشمات گریه می کرد
گریه می کرد
گریه می کرد
گریه می کرد
گریه می کرد....
امروز تو مغازه الهام و دیبا داشتن فیلم لاست می دیدن.
حوصله م نمی شد نگاه کنم.یه خورده فلش کارتامو خوندم. تموم که شد منم زد وگذری دیدم.
هی می گفتم وای من عاااااااشق این what گفتنشونم!
بعد خودم همون جوری تکرار می کردم...؟؟؟ what
دو دقیقه بعد ...
وای من عااااشق اینام! بعد اونا این جوری![]()
من:
منظورم اینه که عاشق این طرز حرف زدنشونم!![]()
الهام زودتر با باباش رفت میله بگیره.تو راه که برمی گشتم زنگیدم ببینم کجاست.
گفت خونه.چطور؟ گفتم هیچی می خواستم اگه هنوز بیرونی بیای بریم یه چیزی بخوریم...
با تعجب برگشته می گه برای چییی؟
می گم هیچی! همین جوری...
می گه خوبی ؟!
می گم آره! مگه حتما باید چیزی شده باشه که ما با هم بریم بیرون؟
با خودم فکر کردم که چقـدر از هم دور شدیم که با هم بیرون رفتن اینقدر غیر عادی و عجیب به نظر می رسه!
ذرت گرفتم رفتم باغ ملی...گشنه م بود. چسبید.
اومدم خونه.مامان دستش درد می کرد.شام نداشتیم.منم که از هر انگشتم یه هنر می ریزه یکیشم آشپزیه![]()
جز نیمرو هیچی به ذهنم نرسید. یه لحظه بهش فکر کردم...![]()
در نتیجه تصمیم گرفتم یه جوری اشتهامو تحریک کنم.بشقاب بزرگه رو برداشتم.یکم قارچ تفت دادم ریختم یه گوشه ش.نیمرومو گذاشتم وسط.دورشم قارچ و یه ذره سبزی و یه لیموی از وسط نصف شده گذاشتم.بعد دیدم همچین یه رنگ تند می خواد مثل قرمز...با اینکه هیچ ربطی نداشت ولی گوجه هم خورد کردم گذاشتم دور بشقاب
بعدشم آهنگ گذاشتم نوش جان کردم. با این که ذرت خورده بودم همشو خوردم اونم با چه اشتهایی!
به این نتیجه رسیدم که ظاهر غذا حتی می تونه از طعمشم مهمتر باشه! یعنی واسه من که این جوریه! هرچی خوشکل مشکل باشه می خورم ![]()
البته می شه گفت ایده شو از مهره گرفتم...خیلی باحاله! خیلی ایده های دیگه هم گرفتم که به وقتش عملی می کنم...![]()
فعلا همین...درکم نخوندم امشب! این فندقم منو گرفته ها! هر روز می گه من دارم می رم نمایشگاه شب خونه داییم می مونم.شب که شد می گه تو راه خونه ام!
گفتم فکر کنم تو الکی منو گول می زنی که بعدش سورپرایزم کنی!هان؟
می گه نه!سیم کشی هنوز تموم نشده ...
برنامه ریزی منو به هم می زنه
والا!
همه کارامو گذاشته بودم واسه الان! تازه به مامانم قول دادم صبح باهاش برم خرید... بی چاره مامان که صبح باید منو بیدار کنه![]()
امیدوارم پاییز خوبی باشه.پر از سورپرایزای توپ!
وای
الان استرس گرفتم
تولد فندقو یادم رفته دقیقا روزش کی بود!
حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟ ضایع ست که مستقیما از خودش بپرسم!!!
ولی ضایع تر اینه که کلا یادم بره
فکر کنم مجبورم یه جوری بحثو بکشونم سر این قضیه و ازش بپرسم...هرچند بازم...
حدودشو می دونم ولی دقیق...
حافظه ست من دارم؟!
خوب چی می خواستم بگم؟
آهان امروز کتابای فاطمه رو جلد کردم.نمی دونم یادم رفته بود یا کتابا بزرگ بود که چروک می شد! اونم هی می گفت کتابامو خراب کردی
گفتم هان؟ چیه؟ بهتر بلدی جلد بگیری بیا بگیر! همینه که هست غر نزن!
جنس کاغذ کتاباشون افتضاح بود! یاد اول دبستان افتادم که کتابامون کاغذاش کاهی بود! کشور در حال تمدن به ما می گن!
شایدم طبق اصل مد که دوره داره و هر از چند سال چیزای قبلی مد می شه این کارو کردن...شاید!
عصر می خواستم برم مغازه.اس دادم به فاطمه می گم تو می ری من نیام؟ چند سااال بعد جواب داده که باشه می رم.
داشتم حاضر می شدم برم وقتی گفت می رم لباسامو درآوردم.
یه ساعت بعدش می گه ما مهمون داریم می تونی بری؟ گفتم من تا برم باید بیام! کجا برم؟
دیبا شش و نیم زنگ زده می گه چرا نمیای من می خوام برم کلاس! گفتم خو قرار بود فاطمه بیاد! اون موقع که بهم گفت برو دیگه خیلی دیر بود!من تا بیام اونجا باید برگردم! اگه از اول گفته بود تو برو می یومدم.
گفت خوب یعنی نمیای؟ گفتم الان دیگه ؟؟؟؟ ناراحت شد گفت خداحافظ.متنفرم از این رفتارش که گوشیو قطع می کنه!
گفتم به درک! به من چه! اهههه! روانیا! ترجمه رو هم واسش ایمیل می کنم!مگه خل شدم هم فردا صبح پاشم برم اونجا هم عصر! والللا!![]()
تقصیر فاطمه ست که دستمو گذاشت تو رنگ!
این مامانم رفتارایی داره ها! طرف زنگ زده می گه دخترت مترجمی زبان می خونه؟ رشته ی خوبیه نه؟ می گم چه می دونم والا! خودش علاقه داره!
می گه آینده هم داره؟ از این ور ادا مدا درمیاره که وایییییییی!![]()
می گه نه بابا ! این دوره زمونه فوق لیسانسا نشستن تو خونه!کار کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من:![]()
خلاصه انقدر زد تو سر من خار و خفیفم کرد که فکر کنم طرف انقدر دلش سوخت بعدش رفت نشست به حالم زار زد
کم مونده بود بگه کور و کچله!
می گم خو چرا این جوری می گی؟؟؟؟ تو بذار من درسم تموم بشه بعدش ببین می شینم تو خونه یا نه! ملت می شینن و پامی شن پز بچه هاشونو می دن اونوقت تو هی بزن تو سر من!
می گه مگه دروغ می گم؟![]()
گفتم اصلا هم! واسه کسی که عرضه داشته باشه کار هست! همین الانشم که ترم چهارم دارم ترجمه می کنم خودش خیلیه! دیگه حق نداری به کسی این جوری بگیا!
تعجب کرده بود
انتظار نداشت انگار!
هه هه!
خو شاید من دلم بخواد...عجبا!![]()
![]()